اه اه فیزیک فردا رو بگو کی حال خوندنشو داره..ای چندش..
بابا با این معلم های شاهکاری هم که ما داریم که دیگه هیچی همه از دم انگار خوششون میاد با اون سق سیاهشون برف رو مثل چی چشم می زنن بعد تازه می گن مطمئن باشین فردا تعطیله..
تا به حال دو بار این پیشبینی غلط از آب در اومده تا ببینیم بار سوم هم غلط از آب در میاد یا نه(99% غلط)
خب...
خدا خداست اگر همه زمین ویرانه بود، خدا خداست اگر همه بشر مرده بود !!!
5 تن بودیم. با عشق آمدیم. با عشق، المپیا، یادگار المپ را ساختیم. می اندیشیدیم که با همیم، تا ابد با هم می مانیم...اما..اما صاعقه های زئوس هرگز امانمان نداد...
نامیرا بودیم، از تبار خدایان...مرگ نبود که به آن بیندیشیم...شاید هم بود، در آینده ای دور، اما مبهم و ناپیدا...مبهم تا آن هنگام که صاعقه ها بر رویمان باریدن گرفت!
پولومینا، آن الهه سوخته، آن که در آتش غمناک اشعارش خود را سوزاند...سوزاند و زنده ماند، اما آنچنان الهویتش را انکار کرد تا به آسانی از دیدگان المپیان بیرون رفت. بود، اما نبودش را باور داشت. میدانستیم که هست، اما نمیدیدیم و نمی یافتیمش! تنها اشعار سوخته اش به یادگار مانده بودند...
شدیم 4 تن. هنوز هم یکدل و یک راز. اما با جای خالی پولومینا...
اورانیا آمد. ستارگان پرفروغش را برایمان ارمغان آورد! ارمغان...شاید!! شاید هم چیزی جز دشنه های تیز نقره ای نبودند! کسی چه می داند! ما آنگونه دیدیم..ارمغان مانند..
اما ستاره ها همیشه ستاره نمیمانند! ستاره های اورانیا، ستاره های باورهایش، رفتند... و ما ماندیم و اورانیا، با انبوهی از باقیمانده های ستارگان، دشنه های تیغ وار نقره فام...
دشنه ها هم رفتند. دیگر نشانی از ستاره ها نبود. اورانیا بود و دوری از نقره گون آسمان. دلها از او گرفت. اورانیا که سخن میگفت، دشنه ها از آسمان شب باریدن می گرفتند. بر تن تک تکمان فرو می رفتند..بر تن اورانیا هم، اما او تنها کسی بود که دشنه ها را نه میدید و نه احساس میکرد!
حالا سه تن بر فراز المپ نشسته اند. آرتمیس در سوگ اورانیا پریشان است...
گویی وقت خداحافظی باز رسیده بود. آتنه، الهه خرد، با دانش خود تا آنجا دانست که باید به جنگ زئوس رود! رفت و رفت تا فراز آسمان هفتم، اما زئوس آنجا نبود! چرا که آتنه نیز در تمام طول راه پر شتابش نبودن پدر صاعقه دارش را باور کرده بود...!!!
پس آتنه نیز بازگشت. اما دیگر نه آن الهه خرد! آتنه گم شده بود..در دریای سیاه نبود زئوس غرق میشد و صاعقه کوچک آسمان دلش را هرگز و هرگز نمیدید...
آتنه هم رفت. دیگر کس نبود..هیچ جز هستیا و آرتمیس!
هستیا در سوگ دوستان، کوله بار بربست و عهد کرد؛ عهد کرد تا خدایان رفته را بازگرداند! به صدها راه رفت، هزاران نشانی گرفت، اما اثری از هیچ خدای المپیایی نبود! هستیا رفت و رفت و عاقبت، در سه راهی که سه مسافر دیگر عاقبت باید به آن می رسیدند، بر زمین افتاد و نالید، نالید، نالید...عهد خود را گم کرد، و در بیابان سوزان تردید، تشنه بر خاک افتاد...