تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
کی باورش می شه..هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جدا کی باورش میشه..مثل یه رویاست..امتحانا تموم شد..هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!

تازه امشب هم که میریم یزد بابا ایول..یعنی ایول..

فقط مونده کارنامه ها

خب می دونم اینو اکثرا شنیدین ولی من می زارمش..

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند رو رفت

صحنه پیوست به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:50 من نوشتم ها!Kaka |

جمعه بیست و دوم دی 1385
اییییییییییییییییییول بابا..میلان هم که برد و به جام حذفی بالاتر راه پیدا کرد..

خب اجتماعی آسونه ها..نشینین انقدر خر بزنین باور کنین خیلی آسونه

آهان یه چیز خیلی مهم که می خواستم بگم اینه که امشب ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه کانال سه..فیلم انجمن شاعران مرده رو داره..

فیلمی که عشقه منه.

نظر من و بخوای می گم یه شاهکاره..

حتما ببین یادت نره ها..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:2 من نوشتم ها!Kaka |

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
من الان تضعیفم..می فهمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با این امتحان هایی که دادم معدلم خیلی بشه می شه ۱۹ و ۱۰ صدم..چی کار کنم..یه چند روزی بد جور ریخته ام به هم..قاطی ام یعنی..به یه جایی رسیده که کم کم داره می بره..

خداااااااااااااااااا!اعصاب داغونه..خواستین راه حلی بدین گوش می کنم..

حالا اونو ولش کن..بذار یکم بتول رو مسخره کنیم عملکرد ‌‌Batool's friend رو ببینیم

to Batool:

می بینم که 6-3 باختیناین کاپیتان جرارررررررررررردتونم که نتونست کاری بکنه..

کشت خودشو با این کاپیتان جرارررررررررد فقط یه گل به ثمر رسوند..

خب بسه دیگه.پرروو می شین..

امشب بازی حساس میلان..اگه ببازه از بای های حذفی ایتالیا حذف می شه(یک چهارم)

دعا کنین ببره

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:51 من نوشتم ها!Kaka |

ای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!

سه شنبه نوزدهم دی 1385
من واقعا موندم!

Sad Exclamation Exclamation Exclamation sigh
بچه پررووووووووووووووووووووووووووو
باز دوباره من نشستم سر مانیتور تو رو دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مسخره ی ننر..عوضیه...(دیگه نمی تونم ادامه بدم)
احمق..اه اه اه اه
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی مسخره ای..آخه چرا من واقعا موندم ..وای یعنی وای
یعنی تو آخرشی من موندم اگه نخوام قیافه ی نحس تو رو ببینم باید چی کار کنم..
مثل کنه چسبیده به آدم
من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad day_dreaming day_dreaming day_dreaming
همینه دیگه..همتون از دم آدمو نفرین می کنین.
اه خب من چی کار کنم..آخه چرا من واقعا موندم..
من چه می دونم خب..اه خداییش زور داره به جای ید نوشتم ویتامین B3 حالا 2 نمره اینجا ازم کم میشه. day_dreaming
زور داره خب..
وای من امتحانمو به طرز فجیحی بد دادم..یعنی بد تر از این نمی شد..خیلی بخواد معلم ارفاق کنه می شم 17 که بعید می دونم day_dreaming Crying or Very sad Crying or Very sad
اه اعصابم از دست خودم خورده حتی دیگه نمی خوام خودمو نگاه کنم..
یکی به من بگه چی کار کنم..هان من چی کار کنم با این افتضاحی که به بار آوردم..
من چی کار کنم Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:39 من نوشتم ها!Kaka |

یکشنبه هفدهم دی 1385
ایووول..هورااااااااااااااااااااااااااا

می بینم که بعضی از یوه ای ها ضایع شدن و میلان ۳-۲ بردتشون..

دیگه چه میشه کرد دیگه..میلانه دیگه..

بالاخره داره به همه ثابت می کنه که از بحرانی که توش بوده داره در میاد..

پس:

Forza Milan!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:13 من نوشتم ها!Kaka |

جمعه پانزدهم دی 1385
اینم یه عکس دیگه..

شادباشین..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:19 من نوشتم ها!Kaka |

طناب

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. اوپس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ،ولی از آنجا که افتخار سفر را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت که خود به تنهایی از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما دربرگرفت ومرد هیچ چیز نمی دید همه چیز سیاه بود .اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همانطور که از کوه بالا می رفت .
چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد .ودرحالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد .

درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید ، و احساس مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خودمی گرفت.

همچنان سقوط می کرد ودر آن  لحظات ترس عظیم ، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است .

 ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب او را نگه داشته بود .

 و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد

 بکشد:

(خدایا کمکم کن (

 ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد :

 »از من چه می خواهی ؟ «

  ای خدا نجاتم بده!

 -واقعا باور داری که من می توانم
تو را نجات دهم؟

- البته که باور دارم.

 -اگر باور داری طنابی را که به
کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت

 و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو
 
به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

و او تنها یک متر از زمین فاصله داشت.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:41 من نوشتم ها!Kaka |

چهارشنبه سیزدهم دی 1385
خب..امروز بعد از کلی کشمکش تونستم وصیت نامه ی داریوش کبیر رو براتون بذارم..

وصيت نامه داريوش کبير

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد وايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند . و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند.
جانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد . وراه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.
اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد . زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را که از سنگ ساخته مي شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو و يا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود .
هرگز دوستان ونديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است . چون اگر دوستان ونديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
کانالي که من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .
توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن ، و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد و از هر كيش که ميل دارد پيروي نمايد .
بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، که من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج کشور سلطنت ميکردم ،مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ، خواه پادشاه بيست وپنج کشور باشد خواه يک خارکن و هيچ
کس در ان جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني ، غرور وخود خواهي برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي ، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعي وهم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد . و راي صادر نمايد . زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زيرا که اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازي را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولي عفو بايد فقط موقعي بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم مرگم نزديک شده است.

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:22 من نوشتم ها!Kaka |

جمعه هشتم دی 1385
واییییییییییییییی یه عکس باحال پیدا کردم یعنی جیگر ها.خیلی باحاله خیلی..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:42 من نوشتم ها!Kaka |

پنجشنبه هفتم دی 1385
...رفقایم شیون و زاری نکنند سنگ غلطان خزه نمی گیرد.

اگر دست خودم بود می گفتم جسدم را خاکستر کنند

بگذار نسیم سرخوشی بوزد و خاکسترم را به گلستان ها ببرد

تا شاید گلی پژمرده دوباره بشکفد.

بخشی از وصیت نامه ی جوهیل رهبر جنبش کاگری آمریکا

قبل از اعدام در هفدهم سپتامبر ۱۹۱۷

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:47 من نوشتم ها!Kaka |

آفتاب پرست

پنجشنبه هفتم دی 1385

درخانه ی خود نشسته ام ناگاه

مرگ اید و گویدم زجا برخیز

این جامه ی عاریت به دور افکن

وین باده ی جانگزا به کامت ریز

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد ومی کشد در اغوشم

پیمانه ز دست مرگ میگیرم

میلرزم و با هراس می نوشم

ان دور در ان دیار هول انگیز

بی روح فسرده خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کج دمها

بازیچه ی مار و طعمه ی مورم

در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وا مانده ی مارومورو کج دم ها

می کاود و زوزه می کشد کفتار

روزی دو به روی لاشه غوغایا ست

ان گاه دسکوت می کند غوغا

روید زنسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ ان مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روز گار بی انجام

این قصه ی دردناک خواهد شد

ای رهگذران وادی هستی

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه ی سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار باید بوسه داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما این است

ده روزه ی عمربا همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

از گور چگونه رو نگردانیم

من عاشق افتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

از کرده ی خویشتن پشیمانم

من تشنه ی این هوای جان بخشم

دیوانه ی این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

 

از فریدون مشیری..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25 من نوشتم ها!Kaka |

پنجشنبه هفتم دی 1385

ایمان، دوست داشتن،

این دو بس...! نان...؟!

من هیچگاه گرسنه نبوده ام،

آزادی همین است، آنچه می خوانم:

با تو من با بهار می رویم،

با تو در عطر یاسها پخش میشوم،

با تو همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم... 

 

خدایا! رحمتی کن تا "ایمان" نام و نان برایم نیاورد!

قوّتم بخش تا "نامم" را و حتی "نانم" را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول "دنیا "را میگیرند

و برای "دین "خرج میکنند

نه از آنها که پول "دین "را میگیرند

و برای "دنیا "خرج میکنند...!

 

در باغ بی برگی زادم

و در ثروت فقر غنی گشتم

و از چشمه ایمان سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن دم زدم

و در آرزوی آزادی سر برداشتم

و در بالای غرور قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند

و از شعر شرابم نوشاندند

و از مهر نوازشم کردند تا...

حقیقت، دینم شد و راه رفتنم

و خیر، حیاتم شد و کار ماندنم

و زیبائی، عشقم شد و بهانه زیستنم...!

 

دوست داشتن از عشق برتر!!

عشق، در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است...

عشق تملّک معشوق است و دوست داشتن، تشنگی محو شدن در دوست...




لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:14 من نوشتم ها!Kaka |

سه شنبه پنجم دی 1385
اینم یکی دیگه از اون عکس هایی که قولشو داده بودم..خیلی باحاله اینم دوسش دارم..

لذت ببرین..

دوست دارم..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:45 من نوشتم ها!Kaka |

سه شنبه پنجم دی 1385
از اونجایی که اینو خیلی دوست دارم می ذارم شما هم بهره ببرین.

بیایید یاران!

برای جستجوی دنیای تازه دیر نیست..بر آنم تا در بادی غرور بادبان برافرازم..وگرچه آن قدرتی نیستم که پیش تر زمین و زمان را به هم می ریختیم.

اکنون دیگر همین گونه ایم همسان قلب های جسور پایمال شده ی زمان و سرنوشت.

اما راسخ در اراده ی مان برای تلاش..جستجو..یافتن و تسلیم نشدن.

وای این عشقه منه..

منبع:انجمن شاعران مرده..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:59 من نوشتم ها!Kaka |

یکشنبه سوم دی 1385
خب.....دیگه..

یه عکس باحال دیگه هم دارم که بزارم..می زارم باز برین تو کف گور واینا..البته این یکی گور لپه..که اگه یادم باشه آهان آره به این باز می گن جیگرشو..فرقی با بقیه نداره

اینم به قول دوستان انتری یا عنتری بیش نیست..

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسش دارم!!!!!!!!!!!!!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:18 من نوشتم ها!Kaka |

یکشنبه سوم دی 1385
زندگي سايه اي است لغزان، بازيگري بي نوا،
كه بر صحنه مي خرامد، و مهلت خود را با دلهره مي گذراند،
و ديگر خبري از او نمي شود؛ زندگي داستاني است
پر شور و غوغا، اما بي معنا،
كه ابلهي روايت كرده است!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:3 من نوشتم ها!Kaka |

!forza Milan

شنبه دوم دی 1385
باورم نمی شه..ما یکباره دیگر شاهد برد میلان بودیم..میلان پس از چندین و چندان مسابقه توانسته روحیه ی خود را به دست آورد مخصوصا کاکا جوون(من بهش گفتم ها!!)

میلان بار دیگر ۳-۰ از سد یکی دیگر از رقبای خود گذشت..

به امید پیروزیهای بیش تر میلان

راستی یک گلشم کاکا زد حال کنین دیگه..صفا سیتی..

عشقه!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:20 من نوشتم ها!Kaka |

شنبه دوم دی 1385

اه اه فیزیک فردا رو بگو کی حال خوندنشو داره..ای چندش..

بابا با این معلم های شاهکاری هم که ما داریم که دیگه هیچی همه از دم انگار خوششون میاد با اون سق سیاهشون برف رو مثل چی چشم می زنن بعد تازه می گن مطمئن باشین فردا تعطیله..

تا به حال دو بار این پیشبینی غلط از آب در اومده تا ببینیم بار سوم هم غلط از آب در میاد یا نه(99% غلط)

خب...

خدا خداست اگر همه زمین ویرانه بود، خدا خداست اگر همه بشر مرده بود !!!

5 تن بودیم. با عشق آمدیم. با عشق، المپیا، یادگار المپ را ساختیم. می اندیشیدیم که با همیم، تا ابد با هم می مانیم...اما..اما صاعقه های زئوس هرگز امانمان نداد...

نامیرا بودیم، از تبار خدایان...مرگ نبود که  به آن بیندیشیم...شاید هم بود، در آینده ای دور، اما مبهم و ناپیدا...مبهم تا آن هنگام که صاعقه ها بر رویمان باریدن گرفت!

پولومینا، آن الهه سوخته، آن که در آتش غمناک اشعارش خود را سوزاند...سوزاند و زنده ماند، اما آنچنان الهویتش را انکار کرد تا به آسانی از دیدگان المپیان بیرون رفت. بود، اما نبودش را باور داشت. میدانستیم که هست، اما نمیدیدیم و نمی یافتیمش! تنها اشعار سوخته اش به یادگار مانده بودند...

شدیم 4 تن. هنوز هم یکدل و یک راز. اما با جای خالی پولومینا...

اورانیا آمد. ستارگان پرفروغش را برایمان ارمغان آورد! ارمغان...شاید!! شاید هم چیزی جز دشنه های تیز نقره ای نبودند! کسی چه می داند! ما آنگونه دیدیم..ارمغان مانند..
اما ستاره ها همیشه ستاره نمیمانند! ستاره های اورانیا، ستاره های باورهایش، رفتند... و ما ماندیم و اورانیا، با انبوهی از باقیمانده های ستارگان، دشنه های تیغ وار نقره فام...
دشنه ها هم رفتند. دیگر نشانی از ستاره ها نبود. اورانیا بود و دوری از نقره گون آسمان.  دلها از او گرفت. اورانیا که سخن میگفت، دشنه ها از آسمان شب باریدن می گرفتند. بر تن تک تکمان فرو می رفتند..بر تن اورانیا هم، اما او تنها کسی بود که دشنه ها را نه میدید و نه احساس میکرد!

حالا سه تن بر فراز المپ نشسته اند. آرتمیس در سوگ اورانیا پریشان است...

گویی وقت خداحافظی باز رسیده بود. آتنه، الهه خرد، با دانش خود تا آنجا دانست که باید به جنگ زئوس رود! رفت و رفت تا فراز آسمان هفتم، اما زئوس آنجا نبود! چرا که آتنه نیز در تمام طول راه پر شتابش نبودن پدر صاعقه دارش را باور کرده بود...!!!

پس آتنه نیز بازگشت. اما دیگر نه آن الهه خرد! آتنه گم شده بود..در دریای سیاه نبود زئوس غرق میشد و صاعقه کوچک آسمان دلش را هرگز و هرگز نمیدید...

آتنه هم رفت. دیگر کس نبود..هیچ جز هستیا و آرتمیس!

هستیا در سوگ دوستان، کوله بار بربست و عهد کرد؛ عهد کرد تا خدایان رفته را بازگرداند! به صدها راه رفت، هزاران نشانی گرفت، اما اثری از هیچ خدای المپیایی نبود! هستیا رفت و رفت و عاقبت، در سه راهی که سه مسافر دیگر عاقبت باید به آن می رسیدند، بر زمین افتاد و نالید، نالید، نالید...عهد خود را گم کرد، و در بیابان سوزان تردید، تشنه بر خاک افتاد...