تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روزه خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بدوبیراه گفت . خدا سکوت کرد
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می چرخید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد...بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگزار این یک مشت زندگی رامصرف کنم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:49 من نوشتم ها!Kaka
|


اینم اززاویه ی دیگر



