تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

شنبه یازدهم خرداد 1387
چـــــــــــــــه قدر زود دیر می شود...!

امسال هم گذشت...ما هر روز به بزرگ تر شدن نزدیک و نزدیک تر می شویم و این چه اندوه بزرگی است!

چندسال دیگه مونده تا بهت بگن آدم بزرگ..فقط چند سال دیگه..و باید با عالم بچگی خداحافظی کرد..حداقل با قسمتی از اون!

خب....بگذریم..امسال سال خوبی بود..نه به خوبیه پارسال..اما خوب!

یاد اون زمونا به خیر...یاد کوه رفتن هامون!

یاد زیر آبشار آب بازی کردن هامون...یاد لگد بازی های من و نیلوفر...یاد غرغر کردن های فرانک...یاد دعوای نرگس و نیلوفر...یاد اصفهان...یاد شب آخری که تو اصفهان بودیمو رفتیم پارک...یاد زو بازی کردن تو راه پله هامون به خیر...یاد جرخوردن مانتوی سمیه سر زو به خیر...یاد تولد کاکایی که نگرفتیم به خیر..یاد اینکه همه با هم افقی خیابونو سد می کردیم و نمی ذاشتیم ماشینا رد شن به خیر...یاد زمانی که نزدیک بود نرگس بره زیر وانت به خیر...یاد نماهنگمون به خیر..یاد تابلویی که کشیدیم و زدیم به دیوار به خیر...یاد الناز و ماجراهاش با موبایل های مختلف به خیر...یاد اون زمانی به خیر که سر امتحان مظلومی(معلم ریاضی) موبایلش رو ویبره بود و به شدت ضایع شد...یاد اردوی طرشت به خیر...یاد مسموم شدن شکیبا به خیر...یاد فوتبالی که سر زنگ ورزش بازی کردیم به خیر...یاد بادکنک هایی که پر آب می کردیم و از شیشه پرت می کردیم رو ماشینا به خیر یاد تولدی که برای اقدامی گرفتیم(معلم ادبیات) به خیر...یاد اون همه روزی که برای برف وسط امتحانا تعطیل شدیم به خیر

یاد اسب سواری و تیراندازی ای که تو طرشت کردیم به خیر...یاد آهنگ تولد(دیری ری ری دیری ری ری...) به خیریاد انتخابات شورا و سبز شدن صورت های هممون به خیر...یاد تبلیغ هایی که برای یارای خاتمی می کردیم به خیر...یاد روزهای گندی که تو اردیبهشت برای پروژه ها داشتیم به خیر...یاد عکس های دسته جمعی آخر سالی که گرفتیم به خیر...یاد روز آخری که همه بچه های کلاس سر یه میز نشستیم تو نهار خوری به خیر...یاد بطری بازی و مجبور کردن نگین به دزدی از بوفه و نیوشا که آوا خمسه(خرخون ترین بچه خرد) رو بوس کنه و هانیه(دوست شریک همدل و مشورت کن پارسال من) که بره تو سطل آشغال به خیر...یاد قطار بازی هامون به خیر...یاد لواشک های غیر بهداشتی ای که از کوه می خریدیم به خیریاد پارک نبردن ما به خیر...یاد ممد و اذیت هاش به خیر...یاد دعوای من و نرگس سر فیزیک به خیر...یادش به خیر وقتی که اعصابم خرد شد رفتم جا معلم نشستم سر کلاس یاد دفتر هامون که پر از خط خطیه به خیر...یاد قابی که من و نیلوفر تو راهرو تو دعوامون زدیم خرد کردیم به خیر

یاد گچ هایی که معلم ها همیشه اعتراض می کردن چرا قحطی شون فقط تو کلاس ما به وجود اومده!!!

یاد مظلومی و پلک های متعددی که می زد به خیر(در 60 ثانیه 84 تا)...یاد امتحان کنسل کردن های زیادمون به خیر..یاد وقتی که دیگه حالمون از دیدن مظلومی به هم می خورد به خیر(هفته ای 6 روز کلاس باهاش داشتیم)...یاد تیکه هایی که برکت(معلم شیمی) سر کلاس می انداخت به خیر..یاد برف بازی های خیلی خیلی خوبی که می کردیم به خیر...یادش به خیر تا زانومون برف بود..یاد روزی که سر امتحانا تو اون برف پیاده اومدیم خونه به خیر...یاد بنفشه و هانیه(ف) با اون خواب دیدن هاشون در مورد من به خیر...یاد فلشم که پارسال گم شد به خیر..یاد دفتر هندسه ام که 5 شنبه دزدیدنش به خیر(شنبه امروز امتحان دادیم)...یاد قاسمی(معلم دینی) و اون خاطره هاش به خیر(عالیـــــــــــــــــــــی بودن..)...یاد خلیل پور(عجقم)و اون نگاه و قیافه اش که خیلی شبیه شارلوت تو پرستاران بود به خیر(معلم فیزیکمونه..)...یاد تحسنی که جلو در دفتر ممد اینا کردیم به خیر...یاد در رفتن هامون از کلاس های کانون به خیر...یاد اون روزی که تو کوه از اون صخره بلنده بالا رفتیم و قاسمی داشت سکته می زد به خیر...یاد همه ی عکس هایی که گرفتیم به خیر..یاد تخته ی همیشه کثیف..یاد بابــــــــــــــــــــــــــــــک..یاد شکوفا شدن عطیه تو نقاشی تو آخر سال به خیر...یاد اقدامی و اون بحث های سر کلاسش که همه ی زنگ رو می گرفت به خیر...یاد امتحان های سخت برکت..یاد امتحان های خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد مظلومی..یاد اون شبی که سپیده تو اصفهان رقصید...یاد من و میلان و ملیکا...یاد سمیه و جاستیش...یاد تقلب هامون سر امتحان های برکت...یاد کلاس های خیلی خیلی کم نژاد حقیقی(معلم انشا)...یاد بحثی که قرار بود در مورد کتاب صد سال تنهایی.. ابله محله...شهری که زیر درختان صدر مرد..ویا هر  کتاب دیگه ای بشه اما هیچ وقت نشد....یاد من و نرگس و سمیه به خیر که هر اطلاعیه ای که به دیوار می دیدیم پاره می کردیمیاد دوست شدن اتفاقیه من و یه اول که از بس هم رو تو جاهای مختلف دیدیم دوست شدیم ...یاد پفی لا هایی که گله می ریختیم سرشون در عرض یک دقیقه می خوردیمشون....یاد چند ثانیه ای که من وسمیه تو فیلم غزال بازی کردیم به خیر...یاد خوندن شعر آقا پلیسه برای پلیس ها....یاد پروژه ی گند آمار...

یاد کلاسمون..یاد در و دیوار هاش که اونا هم قانون های هندسی داشتن...یاد تخته..یاد گچ ها...یاد نیمکت هامون...یاد کاشی های کف کلاس...یاد میز معلم...یاد اینکه همیشه گچی و خاکی بود...یاد لاکر های بی مصرفی که کلاس و اشغال کرده بودن..یاد جالباسی ای که تو زمستون برای کاپشن ها جا نداشت...یاد دعواهایی که سر باز بودن یا بسته بودن پنجره های کلاس با هم می کردیم...یاد پرده دهاتیه که تو کلاس ما بود...یاد اینکه دلمون می خواست کلاسمون همون جایی باشه که پارسال بود...یاد مهتابی ای که بادکنک خرد بهش شکست...یاد تلق هایی که به پنجره بود ولی ما شکوندیمشون...یاد همشون به خیر...یاد کلاس 3/2 به خیر....!!

نیمکت هایمان را یادگاری، جا میگذاریم...!

2/3

فعلا

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:37 من نوشتم ها!Kaka |