تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
سلام...!

درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی درمیان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالشت تکان دهد.

-------------------------------------------------------------

-خب از این موضوع دیگر حرفی نمی زنیم نه؟

-کدام موضوع؟

-مانگاراتیبا

- در این مورد مدتی دست نگه می دارم.

-چه بهتر!

بعدها از آقای لادیسلائو شنیدم که با وجود قولی که داده بودم، پرتغالی بعد از عبور مانگاراتیبا، خیلی از شب گذشته، به خانه اش برگشته بود!

--------------------------------------------------

پانوشت ۱: هر دو مال قسمتی از کتاب درخت زیبای من اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس انتشارات سحر ترجمه قاسم صنعوی!

پانوشت ۲: تو کل کتاب این دو قسمت و از همه بیش تر دوس دارم!

پانوشت ۳: حتما بخونینکتابو محشـــــــــــره!...هرکی نخونه از دستش رفته!

پانوشت ۴: تیکه ی اول افکار شخصیت اصلی داستان یعنی زه زه اس...تیکه دوم..یه قسمتی از صحبت زه زه و پرتغالی!

پانوشت ۵: نقاشی من از زه زه!(این آخریه بوس نیس ها..اشتباه نکنین...جنبه عاطفی داره..چون اینجا شکلک بغل نداره مجبوری اینو گذاشتیم!)

فعلا!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:38 من نوشتم ها!Kaka |

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
همه چی تو وبم هس..جای این خیلی خالیه..بی انصافی بود اگه چیزی رو که خیلیییییییییییییی دوسش دارم و نمی ذاشتم تو وبلاگم...!

درد واره ها (1)

درد های من
 جامه نیستند
 تا ز تن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
 درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

"قیصر عزیز!"

فعلا!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:10 من نوشتم ها!Kaka |

جمعه چهاردهم تیر 1387
تو اولین کسی نیستی که فرصت سخن گفتن را از من گرفت...فرصت از عشق گفتن را...پیش از تو هم نزدیک ترین کسانم مرا بی عشق می خواستند.

آنها هم مانند تو نمی دانستند که هرگاه درون زمین از باور عشق خالی شد، جایگاه کینه و نفرت و خودخواهی خواهد شد.

تو از من می خواهی همه ی چیزهای زمینی را باور کنم...تو از من می خواهی روی زمین بایستم اما از عشق زمین بگریزم...!

-------------------------------------------

اون بالایی رو خیلی دوس دارم..مال فیلم شام اخره نامه ی کتایون ریاحی به دخترش ...اولین بازی که دیدمش۱۰ سالم بود از همون موقع حفظم..!

فعلا!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:50 من نوشتم ها!Kaka |