تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

آفتاب پرست

پنجشنبه هفتم دی 1385

درخانه ی خود نشسته ام ناگاه

مرگ اید و گویدم زجا برخیز

این جامه ی عاریت به دور افکن

وین باده ی جانگزا به کامت ریز

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد ومی کشد در اغوشم

پیمانه ز دست مرگ میگیرم

میلرزم و با هراس می نوشم

ان دور در ان دیار هول انگیز

بی روح فسرده خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کج دمها

بازیچه ی مار و طعمه ی مورم

در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وا مانده ی مارومورو کج دم ها

می کاود و زوزه می کشد کفتار

روزی دو به روی لاشه غوغایا ست

ان گاه دسکوت می کند غوغا

روید زنسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ ان مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روز گار بی انجام

این قصه ی دردناک خواهد شد

ای رهگذران وادی هستی

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه ی سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار باید بوسه داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما این است

ده روزه ی عمربا همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

از گور چگونه رو نگردانیم

من عاشق افتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

از کرده ی خویشتن پشیمانم

من تشنه ی این هوای جان بخشم

دیوانه ی این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

 

از فریدون مشیری..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25 من نوشتم ها!Kaka |