تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

طناب

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. اوپس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ،ولی از آنجا که افتخار سفر را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت که خود به تنهایی از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما دربرگرفت ومرد هیچ چیز نمی دید همه چیز سیاه بود .اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همانطور که از کوه بالا می رفت .
چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد .ودرحالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد .

درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید ، و احساس مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خودمی گرفت.

همچنان سقوط می کرد ودر آن  لحظات ترس عظیم ، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است .

 ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب او را نگه داشته بود .

 و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد

 بکشد:

(خدایا کمکم کن (

 ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد :

 »از من چه می خواهی ؟ «

  ای خدا نجاتم بده!

 -واقعا باور داری که من می توانم
تو را نجات دهم؟

- البته که باور دارم.

 -اگر باور داری طنابی را که به
کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت

 و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو
 
به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

و او تنها یک متر از زمین فاصله داشت.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:41 من نوشتم ها!Kaka |