چه کسی برایش اهمیت داشت که تمام روز را در برابر آفتاب سوزان می گذراند؟
چه کسی برایش غبطه خورد وقتی می دانست که تمام روز را می ایستد ودست هایش را درکنارخود قرارمیدهد؟
چه کسی باخود گفت شاید پاهایش خسته شده باشند؟
چه کسی پی برد که شاید در پشت چشمان دکمه ای اش نگاهی وجود داشته باشد؟
چه کسی از خود پرسید به کجا می نگرد؟
چه کسی ناراحت شد وقتی می دید که باد موهایش را با خود می برد؟
چه کسی دید که هرگز نتوانست لباس نویی به تن کند؟
چه کسی فهمید که وقتی پرنده ها از او می ترسند با خود چه می گوید؟
چه کسی فکر کرد شاید او هم بخواهد طعم دوستی را بچشد؟
چه کسی با خود گفت شاید او هم تنهاست؟
شاید او هم بخواهد فراتر باشد...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:54 من نوشتم ها!Kaka
|
